تبليغاتX
هــــــــــــــــــــــــک شــــــــــده
بچه های """"خـــــــــــــرم آباد""""
 
سلام خانم دلباری با من تماس بگیر کارتون دارم سعید(ج) mashkin_bo
|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در پنجشنبه سوم آبان 1386  |
 بیا برا وبلاگت

ID:mashkin_bo

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در جمعه بیست و هفتم مهر 1386  |
 از مطبوعات

 

۵مهرسالروزشكست حصرآبادان گرامي باد.

 

بخشي از گفتگوي كورش كرم پورمديرمسئول هفته نامه استاني يادگاري كه در ۳۱شهريور

 

۸۶منتشر شد:

 

*براي شروع ازخودتان براي ما ومخاطبان يادگاري بيشتربگوييد

 

 مريم دلباري هستم متولد 1358-دانشجوي كارشناسي علوم سياسي دانشگاه اهواز .

 

ازدوازده سالگي واردعرصه تاتر شدم ،به عنوان بازيگر ودوسال بعد درجشنواره

 

تاتر استاني سال 72اهوازبازيگربرترشدم ..همانجابودكه به نمايشنامه نويسي

 

علاقمندشدم .وسپس نوشتن داستان .پس از مدتي پي بردم داستان قرباني مي طلبد

 

واگربخواهم بازيگري راادامه بدهم تمام انرژي ام تخليه مي شودوفرصتي براي

 

 نوشتن نمي ماند.اين بودكه باتاترخداحافظي كردم.حتي درسال گذشته هم پيشنهاد

 

 بازي در نمايشي داشتم ،نپذيرفتم .چون قصددارم متمركز كاركنم .شعرهم نه

 

 بصورت حرفه اي ،بلكه ازروي تفنن دنبال مي كنم .ان دغدغه اي كه درداستان

 

 نمي گنجدبه شعرمي نويسم ولي هرگز شاعرنشدم ونيستم ،به قول فاكنر

 

((همه داستان نويسان شاعراني شكست خورده اند))

 

*اولين تجربه داستاني شما؟ازموفقيت هايتان نيز برايمان بگوييد

 

اولين داستان كوتاه راسال 79به طورحرفه اي درنشست ادبي جوان-  كه دبير

 

 ان مجيددانشفربود-  درحوزه هنري  با عنوان ((الو وخاكستر)) نوشتم .

 

بومي ودرباره بازمانده شهيد سينماركس ،كه بعدها درمجه ادبيات داستاني چاپ

 

 شد ودر جشنواره سراسري شاخه نبات درشيراز، داستان ابادان براي اولين بار

 

مقام سوم راكسب كرد،درجشنواره بانه وشهرداري تهران نيز  جايزه داستان

 

برگزيده را گرفت .درسايت سخن وديباچه وسوره منتشرشد.داستان زوار در

 

جشنواره سراسري بسيج طي پنج دوره برگزاري جشنواره ،نام داستان

 

خوزستان  وابادان دربخش آزاد ،براي  نخستين بار ازميان 457 داستان ،

 

برگزيده شد(رتبه سوم )درجايزه ادبي انديمشك سا ل84 ازميان 387 داستان ،

بامن مي ماني خانم ؟

 

به داوري فتح الله بي نياز ومصطفي مستوررتبه اول راكسب كرد.درجشنواره

 

قلم شهرزادسال 85 داستان حلقه تاريك چاه به داوري ابوتراب خسروي ومحمد

 

ايوبي رتبه اول بخش ازاد شناخته شدوهفته گذشته درمجله گلستانه به چاپ رسيد،

 

قبل از ان در سايت آتيبان به عنوان  داستان برتر سال 85 منتشرشد.مقاله

 

 "تراژدي زن ونوشتن" درجشنواره سراسري بانوان ،رتبه اول ودر مجله ادبي 

 

 نافه چاپ شد .ازطرف انجمن فمينيست هاي مقيم آلمان به واسطه ارسال مقاله 

 

"من زن ايراني ام " دعوت شدم كه به دليل عدم تامين هزينه سفر نرفتم .

 

هم اكنون آموزشيار ،سردبير نشريه درون سازماني الفبا ،دبيركارگاه داستان

 

انجمن شعر وقلم اداره فرهنگ وارشاد اسلامي آبادان هستم .آثارداستاني و

 

مقالات پيشكسوتان داستان نويس متاثربرسينما يا تاثيرگذار رابافضاي آبادان

 

 وبخش يادمان سينماركس  گرداوري كرده ام كه اگرخدابخواهدتوسط انتشارات

 

اهنگي ديگر منتشر مي شودومجموعه آماده اي با دوازده داستان كوتاه  كه تاپايان

 

 پاييز براي ناشر مي فرستم .تاچه پيش آيد .

 

*جنگ وجنگ زدگي ودركل دفاع مقدس درداستان هاي شما چه

 

نقشي دارند؟

 

 بي شك دفاع مقدس جايگاه ويژه اي درداستان هايم دارد .من زاده ي انقلاب وبچه ي

 

جنگم .شير مادري  را دربحبوحه ي حوادث انقلاب براثراسترس هاي  مادرم از دست

 

 دادم وبه قول معروف شير خشكي شدم .  در 8سا ل دفاع مقدس واوارگي وزندگي در

 

 پناهگاه،عروسك هايم را در ابادان جاگذاشتم ورفتم .بعد نگراني مادرم از امدن يا نيامدن

 

 برادرم ازجبهه رابه جاي برنامه كودك در قطع برق مي ديدم وبعد باسازي و.... 

 

قطعا كودكي هر انساني تاثيربسزايي در شكل گيري شخصيت او دارد وداستان

 

ايينه اي مي گذارد  در برابر نويسنده اش  تا از او ابديتي سازد...ازهمين روست

 

كه  همواره درداستان هايم ردپاي جنگ محسوس است .

 

*چراهنرمندان سينما وتاتر آبادان ازآاثارشماكه موفق هم بوده

 

انداستفاده نمي كنند .منظورم بيشتريكجورتعامل است .

 

سئوال به جايي ست .پتانسيلي كه در داستان هاي جنوب وابادان وجوددارد از ان استفاده

 

مطلوب نشده است .بين ادبيات داستاني وفيلم نامه نويسي ونمايشنامه نويسي ريشه ها و

 

عناصر مشتركي چون پلات،طرح،ايده تضاد،كشمكش ،بحران و...وجوددارد.بانگاهي به

 

كارنامه سينما وتاتر جهان متوجه مي شويم بيش ازيك چهارم آثار باارزش،ازدل داستان

 

بيرون امده اند.موج نو ادبيات نشان دهنده اين تاثيرمتقابل است .امروزه زبان ادبيات نو به

 

زبان سينماي مدرن نزديك شده وبه قول ماركس "هرواقعه درتاريخ به دوشكل اتفاق

 

مي افتد.يك باربه شكل تراژيك ،يكباركمدي ."اين چرخه دائم درحال حركت است .

 

نمايشنامه نيز نمي تواند نوباشدوهمواره درحال اقتباس است واقتباس ازادبيات تنها يك

 

نوع ازانواع اقتباس است .همچنان كه ماركزمي گويد :داستان نووجودندارد ،بلكه

 

 چيدمان نووجوددارد.بنيادسينماي فارابي ازداستان نويسان بسياري در پايتخت براي

 

گسترش اين تعامل كمك گرفته است ،اما در ابادان باداشتن داستان هاي تصويري به

 

قلم نويسندگان اباداني ،جاي اقتباس خالي ست .ازجمله رمان "چراغ ها را من خاموش

 

مي كنم "اثرزوياپيرزادآنقدرصحنه پردازي ها ،گفتگوها،قطع ها، سينمايي هستندكه به

 

 عقل ويژه اي براي تشخيص سينما در ان احتياج نيست.

 

ازنگاه نخبه گرايانه هم كه بگذريم ،درشهرخودمان داستان نويساني هستندكه

 

طرح(ابژه) داستاني آنهاقابليت تبديل شدن به نمايشنامه وفيلم رادارد .كارگردان هاي

 

اباداني بايدباداستان نويسان درتعامل باشند.ياآنهارابه جلسات خوددعوت كننديادر

 

نشست هاي داستاني حضورداشته باشندونويسندگان خلاق راپيداكنند.

 

درحال حاضراين ارتباط ضعيف است .مثلادرنمايشنامه هاي جشنواره ساليانه تاتر

 

دفاع مقدس آبادان ،باوجوداين همه داستان مرتبط ،چنداقتباس داشته ايم ؟

 

چندداستان بررسي شده اندكه مناسب اقتباس نبوده اند؟

 

*نظرتان درباره جايگاه زنان درادبيات  داستاني ايران چيست ؟

 

زن داستان نويس ايراني هنوز نتوانسته دغدغه انساني اش راپيداكند.زيرابه قول

 

شهرنوش پارسي پور درحال  "برداشتن پوسته حيواني ماده گاو ازدوش خويش" 

 

است .اگرچه باوقوع انقلاب اسلامي زنان بسياري به داستان نويسي روي اورده اند

 

وبه گفته حسن ميرعابديني  زنان طي حوادث انقلاب ازچهارديواري خانه وسنت به

 

درامده ودرپهنه اجتماع هويتي تازه يافته اند ومي توان ازشروع ادبيات زنانه

 

سخن گفت، ولي زن نويسنده ايراني باوجودشعارهاي مدرنيته هنوزدرگير

 

مشغله هاي روزمره است كه به طبع  در داستان هايش منعكس مي شود .

 

اوهنوزدرپي يافتن حقوق برابر بامردان ورفع تبعيض جنسيتي متاثرازجامعه

 

زيست خوداست واين است كه نتوانسته اين مرحله گذارراطي كند،اماهمچنان در     

 

تلاش است.درحالي كه نويسندگاني چون ويرجينياوولف ،سيلواپلات ومارگريت 

 

دوراس توانسته اندباپرداختن به دغدغه هاي انساني اثارارزشمندوماندگاري

 

 بيافرينند.

*چه تفاوتي ميان زنان داستان نويس خوزستان ومركز مي بينيد ؟

 

عمده تفاوت زنان داستان نويس خوزستان كه هم اكنون ساكن استان هستند با زنان نويسنده

 

مركز نشين در ساختار وبن مايه داستان هاست . گاه درميان اين معدودنويسندگان به

 

سوژه هاي  بكروبومي برمي خوريم كه  با نگاه محدودوعدم پرداخت قوي  تلف شده اند.

 

بيشترداستان هادرون مايه خانوادگي دارندوبه شيوه تك گويي دروني روايت مي شوند.

 

آنهايي كه مي خواهندباتقليدازفضاي داستان هاي زنان نويسنده پايتخت بنويسند،

 

تعدادشان كم نيست .ديگرچه برسدبه دستيابي  فرم وزبان خاص خود.انگارفراموش

 

مي كنند براي رفتن به لين يك احمد آبادويا خيابان نادري بايد منتظر اتوبوس باشند نه

 

مترو!لازم به ذكراست  بانوان نويسنده ابادان باحضور خوددرجشنواره ها وجلسات

 

داستان بسيارفعال تر از سابق شده اند.براي نمونه در جلسات آموزشي انجمن

 

 داستان اداره فرهنگ ارشاد اسلامي ابادان ازبين 20 شركت كننده ،16 نفر

 

 خانم و7نفرانها متاهل وخانه دار هستندكه باپشتكار به نوشتن وخواندن مطابق

 

برنامه دكترعلي صالحي طي هشت جلسه پيش مي روند.

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در شنبه هفتم مهر 1386  |
 ترجمه

 

جمال نصاری دبیر عربی  وشاعر ومترجم آبادانی ست .مطلب زیر رابرایم ارسال کرده

 

تا لحظاتی اززندگی اش راپیشکش کند وتاویلی اگربود باتو..

 

 

 

محمود درويش از شاعران بزرگ و نامي جهان عرب در 1942 در روستاي بروه در منطقه الجليل در

 

فلسطين متولد شد. از آغاز جواني به فعاليت هاي سياسي پرداخت و به سبب عقايد و فعاليت هاي

 

سياسي خود همواره در معرض فشار و تضييقات اسرائيليان بود و بارها به زندان يا اقامت اجباري

 

 در خانه محكوم شد . محمود درويش در دو دهه اخير در آفاق خودشناسي و معرفت شناسي و روان شناختي

 

نيزسير كرده است و مجموعه تجارب خود را تا رده ي مدرنيسم جهاني فرا برده . چندان كه امروزه به حق

 

 او را شاعري جهانی مي دانند او تا كنون چندين مجموعه شعر منتشر كرده است . برگ هاي زيتون

 

(1964)، عاشقي از فلسطين(1966)، آخر شب(1967)،دلدار من ازخواب خود برمي خيزد(1970)...

 

آنچه را مي خواهم مي بينم (1990)،يازده ستاره(1992) ، چرا اسب را تنها گذاشتي(1995)،

 

تخت زن غريبه(1999) و ... چند كتاب در نثر نيز از اونشر يافته است از درخشان ترين آنها

 

 يادداشت هاي غم انگيز روزانه (1976) و حافظه اي براي فراموشي(1987) است.او سالهاست نيز

 

 سردبيري مجله امور فلسطين و مجله ادبي الكرمل را به عهده داشت.شعرزیر ازمجموعه تخت زن غريبه

انتخاب شده است:

۱)

  امثال ما برنمي گردند

  جز اينكه ارزيابي كننداثر پاهايشان

   بر زمين روياهايشان

يا از كودكي پوزش بطلبند

  از حكمتي كه در كنار چاه به دست آوردند

۲)

در من آنچه در توست از سختي شب

شخصي فرياد مي زند:«من در خواب زنم هستم»

و زني فرياد مي زند:« من شوهرم هستم»

كدام يك تو (مذكر)هستي. تو(مونث)؟ در تنگنايم

در تنگنايم ، و سراشيبي وسعت مي گيرد

۳)

در آغوشت مي گيرم. تا زائر و فاني به نيستي ام برگردم. مرگ و زندگي نيست

زماني كه در آغوشت مي گيرم

و حس مي كنم به ماوراي طبيعت در پرواز و گذرم

۴)

با عشق چكار كنيم؟گفتي

و ما لباسهايمان را در چمدان هايمان مي گذاشتيم

با خود ببريم، يا در خزانه آويزان كنيم؟

گفتم: به هر كجا كه دوست دارد برود

رشد كرد  و وسعت گرفت

 

 

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386  |
 معرفی

 

معرفی داستان نویس آبادانی

 

فرهاد حسنزاده متولد 1341  آبادان وهم اکنون ساکن تهران است .

 

كتابش با عنوان «ماجراي روباه و زنبور» در سال 1370 از سوي

 

انتشارات راهگشا منتشر شد. «لولوي زيباي قصه‌گو»، «داركوب و

 

كرگدن»، «مرده‌اي كه زنده‌ شد»، «سمفوني حمام»، «هنداونه به

 

شرط عشق»، «همان لنگه كفش بنفش»، «كلاغ كامپيوتر»، «نمكي

 

 و مار عينكي»، «خواجه نظام‌الملك»، «آهنگي براي چهارشنبه‌ها»،

 

«روزنامه سقفي همشاگردي»، «دو لقمه چرپ و نرم»، «شكستني»،

 

«اميركبير فقط اسم يك خيابان نيست» و... از جمله كتاب‌هايي است

 

كه اين نويسنده براي گروه سني كودك و نوجوان در قالب‌هاي طنز،

 

شعر، داستان و زندگينامه نوشته و براي تعدادي از آنها جوايزي را از آن

 

خود كرده است. از جمله كتاب «ماشو درمه» وي، به عنوان كتاب سال

 

جمهوري اسلامي انتخاب شده است. حسن‌زاده در سال 1382 رماني

 

براي بزرگسالان نوشت كه با عنوان «حياط خلوت»از سوي انتشارات

 

ققنوس به چاپ رسيد. اين نويسنده و شاعر در حال حاضر مسوول

 

صفحه طنز نشريه دوچرخه است كه پنجشنبه‌ها به شكل ضميمه

 

منتشرمی شود.

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  |
 

 

داستانی از نخستین صفحه سفید آبادان

 

پگاه شنبه زاده

متولد 1356 شهرستان مسجد سلیمان

تحصیلات: کارشناس شیمی کاربردی

کارمند شرکت عملیات غیرصنعتی و خدمات صنایع پتروشیمی

شروع فعاليت سال 78وسال 82 عضويت انجمن داستان ماهشهر

 

 تخت

چشمانش را که باز کرد جای سیلی دیشب تیر کشید. نور زرد کمرنگی از

 

 پشت پرده ی تور آشفتگی اتاق را نمایان می‌کرد. بازوی او زیر سرش بود.

 

سرش را از روی بازوی ورقلنبیده اش بلند کرد و در بالش فرو برد. چشم‌هایش

 

را چند بار باز و بسته کرد و رفت زیر پتو و آمد بالا. اتاق کم نور بود. او

 

کنارش بود. سرش روی بالش و دستهایش را در دو طرفش دراز کرده بود.

 

از تخت پایین آمد. پای چپش که به زمین رسید درد از پاشنه تا کمرش

 

کشیده شد. زیر پایش چیزهایی را حس میکرد که در تاریکی اتاق قابل

 

تشخیص نبودند. ببخش ببخش های دیشب بین بوسه های خیس و مرطوب

 

روی صورت و گلویش خشکیده بود که باید شسته می‌شد. پایش را بین

 

خرت و پرتها سراند و بیرون رفت. آب کف دستش را به صورت زد و نفسی

 

عمیق کشید. به آینه زل زد. از قفسه پشت آینه جعبه قرصهایی را که برای

 

تسکین درد مزمن سیلی ها می‌خورد برداشت. تعداد قرصها از نصف هم کمتر

 

شده بود. یادش آمد دیشب چندتایی برداشته بود. به آنکه روبرویش ایستاده

 

 بود نگاه کرد. قطرات آب روی پیشانی، بینی و گونه ها شبنمی بود. جعبه را

 

سمت آینه پرتاب کرد و تکثیر شد. تکه ها روی کاشی سفید افتادند. روی در

 

توالت فرنگی نشست  و به آینه شکسته نگاه کرد، در هر تکه زنی بود

 

گاهی عروسک، گاهی گربه و گاهی گوسفند. برگشت. انگار نه انگار .

 

طاق باز روی تخت افتاده بود. اتاق هنوز نیمه تاریک بود. لباس خواب را

 

درآورد و لباس گلدار قرمز را پوشید. خرت و پرتها را از وسط اتاق برداشت

 

 و قاب عکس ها که افتاده بودند را سرجایشان گذاشت و به آشپزخانه رفت.

 

 کتری برقی را پر آب کرد و دکمه‌اش را زد. از فریزر یک مرغ را که به

 

 شکل دردناکی در کیسه‌ای تنگ چپانده شده بود درآورد. زیر آب گرفتش.

 

سعی کرد رانها را جدا کند. سرمای تن مرغ دستش را بی حس کرد و رانها

 

 دل از تن و سینه نمی کندند. پای چپش تیر کشید. با دو دست محکم ران‌ها

 

را کشید."ببین چقدر دوست دارم، این نهایت عشق منه!" جیغ ضعیفی کشید

 

و به ران جدا شده توی دستش نگاه کرد. ته یکی از لیوانهای توی ظرفشویی

 

چیز سفیدی مثل گچ ماسیده بود. لیوان را نزدیک بینی برد. بوی شربت

 

 پرتقال میداد. آب پرتقال اجازه بوئیدن سفیدی را نمی‌داد. لیوان را زیر

 

 شیر آب گرفت. دانه های سفید معلق با بالا آمدن آب ریز و ریز تر می‌شد.

 

فشار آب آنقدر نبود که تکه ای از سفیدی را که سخت ته لیوان چسبیده بود

 

 پاک کند. از آب جوش کتری برقی کمی در آن ریخت و چپه اش کرد

 

توی ظرفشویی. دانه های سفید و گرم زیر انگشتش نرم می‌شد. زبان زد تلخ

 

 بود. تلفن زنگ زد. لیوان را توی ظرفشویی گذاشت. شعله گاز را کم کرد.

 

دستش را زیر آب گرفت." اگه خونه ای گوشی رو بردار... دیروز

 

اتفاق جالبی افتاد...... باروبندیلش رو جمع کرد و رفت.... کاش می‌شد

باز میومدی سرکار.... باهاش صحبت نکردی؟ ....یه کاری کن راضی بشه ....

 

 منتظر تماستم."

میز صبحانه را چید. به اتاق خواب رفت. طاقباز روی تخت بود.نور از پرده

 

 تور رد شده بود و اتاق را روشن کرده بود. از لای پرده نور

 

 مستقیم روی صورتش افتاده بود. سایه بینی و لبها و چانه اش

 

روی بالش بود. گردهای ملعق در نور پرواز می‌کردند. اتاق بوی

 

سکون و خواب می‌داد. پایش را بلند کرد و رفت روی تخت، خبری از درد

 

نبود. پتو را کنار زد و سرش را روی بازوی عضلانی اش گذاشت و

 

کنارش دراز کشید.

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در شنبه دهم شهریور 1386  |
 سینما رکس
 

۷۰۰ آرزو ...۷۰۰ رویا...۷۰۰ زندگی...۷۰۰ نگاه... ۷۰۰ انسان در ۲۸

مرداد۵۷درپشت درهای بسته سینما رکس آبادان -درحالی که فرهاد

((گنجشکک اشی مشی ))را می خواند وبهروز وثوقی درفیلم

گوزن ها چرت می زد-خاکستر شدند...راستی آنان قربانی چه شدند؟

چرا؟

دومین کتابچه صفحه سفید آبادان (یادمان قربانیان سینما رکس)

باآثاری از عباس بهارلو ومحمدبهارلوونجف دریابندری وناصرتقوایی

وقاضی ربیحاوی و... منتشر می شود.

همچنین هفته نامه استان خوزستان (یادگاری)به همت کورش

کرم پور شاعرومنتقد آبادانی ویژه سینما رکس امروز منتشر شد.

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386  |
  زنانه نويسي
 

 كتابچه اي باعنوان ((صفحه سفيد آبادان ))ويژه بانوان داستان نويس  خوزستان در ۱۴ تير ماه  منتشر كرديم.

يكي از مطالب كتابچه مقاله ((زنانه نويسي )) اثر :

      ناهيد توسلي (عِمراني) متولد:   24 ارديبهشت 1324 تهران

    داراي همسر و دوفرزند، دختر34 ساله و پسر 26 ساله ، بازنشسته شركت ملي

 نفت ايران، مديرمسئول و سردبير نشريه ادبي، فرهنگي، هنري نـافـه تهران

تحصيلات:    1- ديپلم دبيرستان از مدرسه Appleton Senior High School  ايالت WISCONSIN    امريكا  در سال 1963 (1342)

    2 ديپلم رشته طبيعي  از  تهران ايران سال 1343

    3- ليسانس زبان و ادبيات انگليسي از تهران سال 1348

    4- فوق ليسانس فرهنگ و زبان‌هاي باستاني از تهران سال 1373

    5- دكتراي فرهنگ و زبان‌هاي باستاني از تهران سال ۱۳۸۰

   فعاليت‌هاي ادبي:

    شركت در كارگاه قصه و شعر دكتر رضا براهني در نيمه اول دهة 70

    چاپ و نشر «دوشيزة اگني» مجموعه داستان در سال 1378 تهران نشر هنوز

    چاپ و نشر كتاب «چرا خواب زن چپ است» سال 1383 تهران نشر قطره

    مقالات، نقد و مصاحبه‌هاي گوناگون با نشريات ايران و مصاحبه‌هاي راديويي . تلويزيوني با راديو تلويزيون‌هاي ايران و خارج‌از ايران

 

فعاليت‌هاي اجتماعي:

    عضو شوراي مركزي انجمن روزنامه نگاران زن ايران از سال 1381 لغايت 1384

    عضو هيئت موسس اولين حزب زنان ايران 

    عضو كميته فرهنگي خانه احزاب ايران در سال 1384

 

حضور«انيماي» نويسنده در اثر

                                                                                          دكترناهيدتوسلي

 

     رولن بارت با اعلام «مرگ نویسنده»، پس از هستی كامل اثر، بدعت تازه‌ای در عالم ادبیات

 نوشتاری به جا گذاشت. با همه این كه به این تز رولن بارت با تمام وجود باورمندم، ولی دوست‌تر

دارم اثر را با حضور نویسنده‌ی هنوز نمرده اثر بررسی كنم كه در هستی اثر تا پیش از مرگ آن

حیات داشته است.

     هر نوشته آفرينش‌گرهاي گونه‌گوني دارد. يكي از آن‌ها «نويسنده» است، كه در حقيقت آفرينندة

 اصلي و واقعي است. نويسنده كه خود، شخصيتي حقيقي و عيني است كار روايت را (در ژانرهاي

روايي به طور عام) به دست راوي مي‌سپارد. از اينجا به بعد ماي خواننده با «اثر» يا «متن»

 از طريق راوي ارتباط برقرار مي‌كنيم. راوي، به طور يقين يا اول شخص است و يا سوم شخص،

 يعني «داناي كل».  اول شخص (معمولا) در روند خوانش اثر يا متن، جنسيت خود را لو مي‌دهد.

 مي‌‌‌‌گويم معمولا، زيرا احتمال دارد گاهي اوقات راوي اول شخص رندانه بتواند جنسيت خود را در

«متن» پنهان كند ولي راوي داناي «كل»  شايد بتواند به دليل «كل» بودن، جنسبت خود را هرگز

 به رخ نكشد،  (كه معمولا چنين است مگر در روايت‌ها پست مدرن و در ژانرهايي كه نويسنده يا راوي

 خود وارد متن مي‌شود)  كه در آن صورت، شرايطِ اين تحليل را ندارد. تنها مورد و امكاني كه خواننده و منتقد  به ويژة منتقدِ برخوردِ جنسيتي با متن   مي‌تواند راهي به شناخت جنسيت راوي داناي كل ببرد شناخت جنسيت نويسندة اثر است. اين‌جاست كه جنسيت نويسنده، آن گاه كه از روايت راوي داناي كل بهره مي‌گيرد موجب شناختن جنسيت راوي داناي كل مي‌شود و اين شناخت، درك خواننده را   به ويژه خوانندة حرفه‌اي كه علاوه بر متن، با نويسنده و نام او آشنايي دارد دركي متفاوت در رابطه با متن و اثر خواهد كرد.

     نظر به اين كه اساسا در جامعة جهاني‌ (فرض را از زمان سروانتس به اين سو مي‌گيريم)  نويسندة مرد از نظر كمّي (وشايد هم معدل‌‌ْگونه، از نظر كيفي!) آثار بيشتري ارايه داده است (قرن بيستم و به ويژه نيمة دوم قرن بيستم را از اين قانون‌مندي تا اندازه‌اي جدا مي‌سازم) كه اين آثار، همه در ساختار ذهنيت فرهنگ مردانه كه غالبا فرهنگ خشن و سرد و خشك و فرهنگ سلطه بوده، شكل گرفته‌است. شايد مكتب رمانتيسيسم در اواخر قرن 19 به بعد خود مقدمه‌اي بر ساختارشكني از اين مردانه نويسي و مردانه انديشي نويسندگانِ مرد (و نترسم و بگويم حتي نويسندگان زن) باشد!

     از ياد نبريم كه حتي در همان دوران نويسندگان زن مانند «مري اَن ايوانس» با نام مردانه «جورج اليووت» مي‌نوشتند.  بنابراين نويسندة زني كه ناگزير از برگرداندن نام خويش به نامي مردانه بوده است مسلما آن نوع جسارت و اعتماد به نفس و اساسا آن تبحر و تجربه‌اي را كه بتواند به صورت غيرمردانه پديده‌هاي كل جامعه را، كه پديده‌هاي دوجنسي، دو جنسيتي، (ويا فراجنسيتي) هستند بنويسد نداشته‌است و اگر هم تمايلي به اين كار مي‌داشته جرات و شهامت استفاده از نام اصلي خود  را كه جنسيت او را نشان مي‌داده نداشته است. گرچه بديهي است كه زن نويسنده (= نويسندة زن) هم در ساختار همان فرهنگ مردانه و مردانديش مي نويسد و اگر بخواهد به شخصيت‌هاي «زن» و به مسايل زنانه  بپردازد نه آن جسارت و جرات و نه آن تجربه را دارد و نه اصلا زبان زنانه‌نويسي را مي‌داند، براي اين‌كه  زبان حاكم نوشتاري زباني مردانه است زيرا كه اين زبان در ساختار فرهنگ و فلسفة مردانه شكل گرفته است.

     از اين روست كه ما در مقطعي از تاريخ با نويسندگان زني روبرو مي‌‌شويم كه بعدها به نويسندگان فمينيست معروف مي‌شوند مانند ويرجينياوولف، مارگريت دوراس، جَنِت وينترسون و....و....   بدون شك اين عدم توانايي يا عدم جسارت يا عدم تجربة «نويسندة زن»  در زنانه‌نويسي (كه مبحثي جداگانه را مي‌طلبد) سواي استقرار و استمرار فرهنگ سلطة مردانه و مردانه‌نويسي به «زبان مردانه» نيز باز مي‌گردد، زيرا نويسنده، چه زن و چه مرد، با زبان و فرهنگ واژگاني زباني روبروست و بايد با آن بنويسد كه خود آن «زبان» در چارچوب و در ادبيات مردانه شكل گرفته‌است. كما اين كه همين متنِ هم كه اكنون در حال نوشتن است گزيري ندارد جز اين كه در چارچوب همان ادبيات زباني مردانه، كه ادبيات و زبان «تثبيت‌‌شدة» تاريخيِ همة زبان‌هاي جهان است نوشته شود، در غير اين‌صورت متني بدون درك خواهد ماند.

     ساختارشكني از ساختار مردانة زبان ، به‌نظر من، هنوز شكل كامل خود را پيدا نكرده است، زيرا ما هنوز، حضور «زن/مادرانة» زن در جامعه را نه تنها لمس بلكه باور نكرده‌ايم. البته لازم به ذكر است كه در همة اين موارد غرض، شكستن و ازبين‌‌بردن  فرهنگ زباني مردانه و جايگزيني آن با فرهنگ زباني زنانه نيست، بلكه منظور فرهنگ زباني دوجنسه يا  فراجنسيتي  (تجميع دو جنس و جنسيت موجود در جهان واقعي) است كه خود، جنسيتي نوين را در زبان موجب مي‌شود.

     به قول «لوس‌ايريگاري» آن‌چه فراموش شده، واسطه‌اي است كه اين حضور و بازنمود، به آن وابسته بوده است. اين واسطه، جسم است، جسم «مادرانه» (MATERNAL).

     «ناديده گرفتن يا سركوب اين منشا پيدايش مادرانه يا زنانه، موجب آشكار شدن ويژگي‌هاي تفكر به گونة مردانه مي‌شود. اين ويژگي‌ها در فلسفه غرب حاكم بوده است و از اين رو بايد آن را متافيزيكي مردانه به حساب آورد. ازجملة اين ويژگي‌ها، تاكيد بر دانش و عقل، به بهاي طرد عاطفه و عشق است. در فلسفه غرب، دانش و عقل، در راس بودند و عاطفه و عشق، به منزلة اموري مغفول و جانبي نگريسته شده‌اند.» (مباني فلسفي فمينيسم- خسروباقري ص 55)

     پس در فرهنگي اين‌چنين مردانه بيان حس و حضور حسي/احساسي/عاطفي/عشقي/و...زن نه تنها مسئله‌اي مغفول مي‌ماند بلكه اگر قرار باشد از سوي مرد نويسنده يا نويسندة مرد بازگو شود و بازنمود پيدا كند با نگاه و تفسير و تاويل و از همه مهم‌تر با زباني مردانه خواهد بود.

     پس ادبيات نيز، كه پايگاه  زبان  است كيفيتي مردانه  پيدا مي‌كند. اينجا در ادبيات نيز بخشي مغفول مي‌ماند و آن بخشِ «زنانة ادبيات» و هم‌چنين «ادبيات زنانه» و ورود به حوزة دغدغه‌هاي «زنانة ادبيات» و «ادبيات زنانه»  است كه چون زن آن را تجربه كرده، مسلما با زبان و نگرش و تفسير و تاويل  زنانه بهتر و واقعي‌تر و در حقيقت عيني‌تر و تجربي‌تر و از همه مهم‌تر «متفاوت‌تر» مي‌تواند آن را منتقل كند.

     اين ميان يك اتفاق جالبي هم مي‌افتد و آن اين است كه در روند توليد اثر ادبي/هنري آن‌چه به عنوان موضوع و متن به‌وجود مي‌آيد، نه تنها با نگارش مردانه صورت مي‌گيرد بلكه با خوانش مردانه نيز خوانده، تفسير و تاويل مي‌شود. تا اينجا، يعني تا پيش از ورود  نويسندگان فمينيست (چه زن  و چه مرد) به حوزة نوشتاري و شكستن ساختارهاي زباني و محتوايي صِرفا مردانة متن، خواننده نيز ـ (خوانندة زن و مرد) - متن و اثر را با ادبيات زباني و واژگاني مردانه مي‌خوانْد و تفسير و تاويل مي‌كرد. بنابراين آن‌چه در ادبيات جهاني ما تا پيش از سده پيش (و به طور جدي تا پيش از نيمة دوم قرن بيستم) مغفول مانده بود نه تنها نگارش زنانة متن بلكه خوانش زنانة متن بود. عدم حضور اين دو مسئله كار نويسندگان مرد را كمتر دچار چالش مي‌كرد، در حالي كه اكنون متن و اثر چه متن و اثري كه مردانه نوشته شده باشد چه متن و اثري كه زنانه نوشته شده باشد- در كنار خوانش مردانه، به گونة «زنانه» نيز خوانده مي‌شود. اين‌جاست كه متن به گونه‌اي متفاوت‌تر از آن چه تاكنون بوده نقد و بررسي مي‌شود.

     حالا ديگر زن حضور خود را وارد اثر مي‌كند و درك خود از پديده‌هاي مردانه و زبان مردانه را در اثر دخالت مي‌دهد، بنابراين در درك متن و اثر تأثير متفاوتي مي‌گذارد. زيرا درك يك متن به دليل عبور از لابيرنت‌‌هاي گونه‌گون و گذر از ذهنيت‌هاي جنسيتي متفاوت به دركي متكثر تبديل مي‌شود. پس درك يك متن و لذت هنري ناشي از خوانش يك متن با توجه به آگاهي‌هاي خواننده از آفرينندة اثر (با لحاظ كردن جنسيت‌هاي متفاوت خواننده و آفرينندة اثر) به اضافه شخصيت راوي اول شخص (با لحاظ كردن جنسيت‌هاي متفاوت)  و نيز راوي داناي كل (كه معمولاً جنسيت خنثي و يا فراجنسيتي دارد -  مگر اين كه جنسيت او را منتَسَب به جنسيت نويسنده بدانيم) دركي بسيار متكثر خواهد بود. بديهي است هر خواننده‌اي، با همة ويژگي‌هاي متفاوتي كه برايش اعلام شد خود، با پس زمينه‌ها و پيش‌زمينه‌هاي فرهنگي/ شخصيتي/ دانشي/ اعتقادي/ فلسفي/  ايدئوژيكي/ جنسيتي و... خود با خواندن متن آفرينندگي جديدي را به اثر پيشنهاد و حتي تحميل مي‌كند كه  اين، ماحصلِ درك خواننده است. پس از نويسنده، اين خواننده است كه آفرينش دوباره به اثر مي‌دهد و در حقيقت اثر تازه‌اي را خلق مي‌كند كه با آن چه نويسندة اوليه نوشته متفاوت است. اين تفاوت‌ها به تعداد خوانندهاي اثر اتفاق مي‌افتد كه در نهايت گه‌گاه متن به گونه‌اي تفسير، تأويل و نقد مي‌شود كه خودِ صاحبِ اثر و نويسنده با آن احساس بيگانگي مي‌كند. البته اين از ويژگي‌هاي متن است كه پس از نوشته‌ شدن، مانند كودكي كه از بطن مادر زاده مي‌شود و ناگزير براي حيات مستقل خود بايد بند نافش را از مادر (نويسنده) بريد، شخصيت جداگانه‌اي از نويسنده  پيدا مي‌كند كه گرچه «هستي» نويسنده [بخوانيم ژن‌ها و DNAهاي مادر/ نويسنده] در اثر مشهود است ولي متن يا اثر، خود،  براي خود زندگي و موجوديت مستقلي مي‌يابد. 

     من، به عنوان خوانندة اثر، هيچ‌گاه نمي‌توانم حضور نويسنده و جنسيت نويسنده را دراثرناديده بي‌انگارم، گرچه براين‌اَم كه هر اثر هنري كه آفريده مي‌شود در درون زهدان «زن/مادرانة» انيمايي هر نويسنده/آفريننده نطفه مي‌بندد و آن، بخش زنانة درونة انسان (چه زن و چه مرد) است كه آفريننده است، اما، اين زهدان «زن/مادرانة» انيمايي را در زن و مرد ، با توجه به ساختار اجتماعي/ ژنتيكي/ فرهنگي/ تربيتي/ و...شخص يك‌سان نمي‌دانم. بنابراين ناگزيرم كه جنسيت نويسنده را نيز در آفرينش اثر دخالت دهم و اتفاقا از اينجاست كه مي‌توان نقد و بررسي «جنسي/ جنسيتي» متن و اثر را تفكيك و ارايه نمود. 

     در كنار همة اين مطالب كه گفته شد لازم به يادآوري است كه يك نكته بسيار مهم ديگر هست كه متن را دچار درك و لذت هنريِ خوانش تجربي و پارادوكسيكال مي‌نمايد و درست اين‌جاست كه ناگزيريم جنسيت راوي (به ويژه راوي اول شخص را) در درك متن موثر بدانيم. اين پارادوكسيكال شدن درك متن و لذت هنري خوانش متن آن گاه بروز مي‌نمايند كه خواننده بداند جنسيت راوي (به ويژه راوي اول شخص) با جنسيت نويسنده (كه من حتما حضور و جنسيت اش را در اثر لحاظ مي‌كنم و با آگاهي و دانش از آن است كه وارد حوزه درك و لذت هنري خوانش متن مي‌شوم) متفاوت است.

     آخرين نكته‌اي كه براي منِ خوانندة «زن»، با همة تجربيات و دانش و آگاهي متفاوتي كه به دلايل تاريخي/ اسطوره‌اي/ اجتماعي/ فرهنگي/ اقتصادي/ سياسي/ هنري/ ادبي/ و... كه از همين فرهنگ سلطة مردانه به‌دست آورده‌ام، دارم و همة اين تجربيات متفاوت، برگرفته از همين تجربيات مردانه است‌ (به دليل اين‌ كه جامعة جهاني ناگزير پس از دوران كشاورزي و افزايش سود و سرمايه اساسا دوشقه شد و اين شقاق شامل حال زن و مرد هم شد و زنان به خاطرسلطة فرهنگ مردانه، آن را بيشتر تجربه مي‌كردند) جالب و تازه مي‌نمايد، اين نكته است كه، روايت يك مرد نويسنده يا يك نويسندة مرد در قالب «راوي زن» ناموزوني‌ها و ناهنجاري‌هايي در درك و لذت هنري متني به‌وجود مي‌آورد كه اگر راوي، هم‌جنس نويسنده بود اين ناموزوني و ناهنجاري وجود نمي‌داشت و يا كم تر وجود مي‌داشت.

     اين ساختارشكني و اين هنجارگريزي و اين آشنايي‌زدايي‌يي كه در روايت راوي‌«زن»ي كه در حقيقت تجربيات مردانه دارد، به ويژه‌تر كه، اين راوي در حوزه‌هاي بسيار خصوصي زنانه مانند حوزه‌هاي جنسي/ جنسيتي/ عشقي/ دلدادگي/ اروتيكي/ و....زن (و حتي مرد از نگاه زن) وارد شده و از زاويه ديد يك زن تجربيات مردانة خود را «زنانه‌وار» روايت مي‌كند، گونة تحليلي/ تفسيري/ نقدي/ هرمنوتيكي/ و...ديگري به خود مي‌گيرد.

  

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386  |
  یادداشت هایی به هيچ كس
 

             مسابقه اي براي هيچ كس

           

       به او بنويس . پرسشي ،درددلي ، اعتراض يا هديه اي ....

         را ستي هيچ كس تو كيست ؟

         يادداشت هاي شبانه ات را به كه مي نويسي ؟

        دلتنگي هات را ؟

         يادداشتي بگذار براي هيچ كس  !        

    كسي از يادداشت برگزيده به(( هيچ كس ))باجايزه اي

                            تقدير مي كند .

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  |
  داستان

آشنا وتکراری برای خیلی از دوستان اما شرجی زود هنگام آبادان طلبید آن را .

الو و خاكستر

ماهي فروش ها مي گويند شرجي كه باشد، هوا دم مي كند. ننه عباس دوباره غش مي كند و كسي كيسه ي چرمي را مي گذارد جلوي بيني ش تا حالش كمي جا بيايد و حرف بزند.

كاغذهام بوي نم گرفته اند. سه روز از شرجي نفس گير گذشته و هنوز ننه عباس غش نكرده. سيني ماهي را مي كشد جلويش. زني آبشش يكي از ماهي ها را مي زند بالا:

-       كيلويي چنده؟

ننه عباس هيچ نمي گويد.

-  آتيشي مي خوام ... صبور يا بياح كه بندازم تو تنور تا كباب بشه ...

ننه عباس غش مي كند. تا بيايم و كاغذهايم را جمع كنم و بگذارم لاي كلاسر، ماهي فروش ها رسيده اند بالاي سرش. موهاي سفيد و حنايي افتاده روي خطوط پيشاني ش. پولك ماهي چسبيده به چروك هاي صورتش. زني شانه اش را ماساژ مي دهد و دست مي برد به يقه ي گشاد پيراهنش. ننه عباس تكاني مي خورد. از چاك سينه هاي آويزانش، بند چرمي را مي كشد بيرون. جا قرآني را مي گذارد جلوي سوراخ بيني. پر صدا نفس مي كشد. رگ دستش متورم    مي شود. كيسه را بين انگشتهاي استخواني ش مي فشرد. از لاي پلك نيمه باز نگاه مي كند و رگه دار      مي گويد:

«مسلمونا كمكم كنيد... اومدن عباسمو ازم بگيرن».

چانه اش مي لرزد. «ركس مونو به خاك سياه نشوند، نگام نكنيد سر و پايم... اُف ... اُف» سرش را مي چرخاند. پلك هاش سوار مي شوند روي هم.

«دوازده ساله بودم كه عروسكم رو از دستم گرفتند و گفتند بايد بري خونه ي شوهر. هفت سالِ آزگار بچه دار نشدم، هر روز كشون كشون مي بردنم طلاقم بدن... يه روز دمپايي تو پام نبود گفتند خوبيت نداره، برگشتم ... قربون اون ابوالفضل كم طاقت برم، زود مرادمو داد.  بچه دار شدم، او هم پسر، شوهرم نه ديگه طلاقم داد، نه روم زن گرفت ... چي از پسر بهتر، ديگه بهونه نداشت. ولي ديگه بچه دار نشدم ها! از اُجاق كوري كه بهتر بود ها...»

سرفه مي كند. زن چند قطره آب مي چكاند توي دهانش. سرش را رها مي كند روي دستهاي زن.

-  دده نمي دوني به چه دلخوني بزرگش كردم ... عباسمو ميگم ها ... او روزا كه لوله كشي نبود. يه دله مي گرفتم دستم، از ايستگاه صمد يا لين سيزده احمدآباد پياده    مي زدم. خدا مي دونه چقدر سر بمبو توي صف واي ميستادم. از عصمت سينه پهن گرفته تا سكينه لكاته كتك مي خوردم، آخر سر هم دي مندو كه سقا بود، يه سطل آب مي ريخت توي    دله م. مي اُوردم مي ذاشتمش سر فرمز، هي پمپ مي زدم و ميزدم تا اَلو بگيره بعدِشم فرمز هوا مي گرفت نفتش مي زد بالا و مي گفت پيس خاموش مي شد... آخي مي خواستم اُپيازي بري عباسم چه عالمي داشتيم، چه دلخوشي... قربون بچه م برم، دلش يه تاير   مي خواست تو كوچه ولو بشه. قربون اون پاهاي لجني ش. بميرُم بري بازي كردناش...

دستش را در هوا مي چرخاند «گاو گوساله، شنگل پنير، اشگل گلي مالِ گلي ... صداش هنوز تو گوشِمِ»

دستش را مي گيرد پناه دهانش و ريز مي كند چشمانش را «ها تقصير عاموش بود ... نه استغفرالله لامصب او يه روز پيله كرده بود. هي مي گفت ننه پول بده با عامو برم سينما. اولش ننهادم بره ... پدر صاحبمو در آورد.»

انگشت اشاره اش را مي گذارد لاي لثه ي بي دندانش و فشار مي دهد. هق هق مي كند.

-  بچه م از چيزي خبر نداشت ... رفته بود فيلم ببينه. همين عسك ها كه مي ندازند رو پرده ... همين ها بچه مو گول داد.

از روي دستهاي زن بلند مي شود. مشت گره زده اش را مي كوبد به سينه «جد سيد ممد ازشون نگذره سينما سوخت ... سينما الو گرفت... نمي دوني، نديدي دِدِه ركسُ مي گُم ها... رفتم به پاشون افتادم، گيسامو كندم، التماسشون كردم، تا يه كم خاكستر بهم دادن.»

دست در يقه اش مي برد «از هيچي كه بهتره ها...»

جلد قرآن را مي گذارد روي چشمهاش بعد روي لبهاش و مي بوسد. «تو اي ريختمش، عباسمو ميگم ها»

پوزخندي مي زند «رفتن يه قبر بزرگ درست كردن ميگن عباسمو قاتي اونهاست. مو كه مي دونم نيس. آخه مگه ميشه خاكستر رو برد و خاك كرد. خواستن گولُم بِدَن ... شوهرم رفت روم زن گرفت گفت تو عرضه نداشتي بچه تُ نگه داري».

سينه اش بالا و پايين مي رود. جلد قرآن چرمي تكان مي خورد. باد كاغذهام را به بازي گرفته بازار ماهي فروش ها پر مي شود از كاغذهام.

ننه عباس ماهي ها را روي خاك مي ريزد. دست به زمين مي زند و بلند مي شود. سيني خالي را مثل داريه به دست مي گيرد و با سرانگشت ضرب مي زند و پا مي كوبد به زمين. خش خش دمپايي پلاستيكي روي آسفالت شرجي زده، با صداي رگ دارش درهم مي شود:

گاو گوساله شنگل پنير            اشگل گلي مالِ گلي

گاو گوساله شنگل پنير            اشگل گلي ... ... ...

 

 

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386  |
 گزارش
 

برای اولین بار در آبادان ـ باتمام نداشتن ها ونبودن هاـ جشن کتاب برگزار شد .

دوستداران ادبیات از شهرهای اهواز واندیمشک ودزفول وماهشهر در این مراسم شرکت داشتند .

دربدو ورود دختربچه ای بالباس محلی از سبدحصیری خود کتابچه ای (حاوی پیام ونقد از

محمدرضاصفدری ومحمد ایوبی ومحمدبهارلو و فتح الله بی نیاز ومنوچهر آتشی ونظام حقی آبی وکرم

رضا تاج مهر (خرم آباد) ومصاحبه دکتر علی صالحی و...)به مهمانان تقدیم کرد.

کلیپ تهیه شده از چهره وآثار نویسندگان جنوب ومستندی از علی صالحی توسط بابک گشتی زاده

وکیوان خاتمی پخش شد .بادعوت مجری مانداناصادقی :

آقای خلیل رشنوی (اندیمشک )ورضا محمدی وآرش قلعه گلاب(آبادان) و

خانم طلانزادحسن (تهران )نقد مکتوب خود را خواندند .آقایان فردین کوراوند واحسان اسکندری (اهواز)

مجیددانشفردر جلسه پرسش وپاسخ با نویسنده  ومجری این بخش کورش کرم پور شرکت کردند .

درپایان قبل از صرف شام بااهدای لوح تقدیر وهدیه ای ناقابل از حضور فعال مدعوین وعوامل اجرایی

توسط رییس اداره فرهنگ وارشاد اسلامی آبادان آقای نوروز منصوری ودبیر برگزاری تقدیر شد .

 ازهمه دوستانی که در برگزاری این مراسم مرایاری کردند صادقانه سپاسگزارم .

 

جشن کتاب

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386  |
 
 

مراسم جشن کتاب با حضور منتقدانی که نقد مکتوب

ارسال کرده اند در روز جمعه ۷/۲/۸۶ ساعت ۱۵

در تالار مهر آبادان بر گزار می شود.از کلیه علاقمندان

دعوت می شود در این مراسم  شرکت کنند.

خبر و عکس و مصاحبه را از همین طریق دنبال کنید.

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  |
 خبر
مهلت ارسال آثارتمدید شد :

دبیر نخستین جشنواره داستان کوتاه کوتاه از طریق  (sms) اعلام کرد

به دلیل استقبال علاقمندان و گرم شدن هوا زمان برگزاری جشنواره

به تعویق افتاده ومهلت ارسال آثار نیز تا پایان تابستان تمدید

وتاکنون ۱۰۰ داستان به تلفن همراه ایشان ارسال شده است .

برای مطالعه داستان های رسیده و اطلاعات بیشتر می توانید

به آدرس زیر مراجعه کنید :

www.smsdastan.blogfa.com

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386  |
 یادداشت های شبانه به هیچ کس
سفره بی سین 

همواره بهار است سرآغاز دلتنگی هام برای تو و برگهای زردی که

 دیگر نیستند.

آی هیچ کس

ببین چه هرزه است درخت.فراموش کرده برگهای زرد گذشته اش را

وفروخته تن برهنه اش را به سبزی بهار .

زمین خسته وعاصی زمزمه می کند((لباس نورسم دیرینه ماست  ))

آه هیچ کس من

در این غوغای بهار ایستاده ام تا  بی هیچ سین جشن بگیرم :

سلطه ی سنگین وستبر سایه ی سکوت سیاه  وسرد عریانی پاییز را .

آنسان که عقربه بایستد .کدامین باد نام برگ درخت مرا عاجزانه  به

عزم می خواند ؟

آنگاه تنها تو ...هیچ کس من !بی اعتنا به اعتراض  زمین به روی 

برهنگی ام  آغوش می گشایی وهمه کس ام می شوی .

تو که اکنون هیچ کس منی  .

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385  |
 گزارش
جشنواره داستان به روایت تصویر

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385  |
 خبر
 

نتایج اولین جایزه ادبی انجمن قلم شهرزاد به داوری ابوتراب خسروی

فتح الله بی نیاز ومحمدایوبی در بخش آزاد

بخش آیینی به ترتیب رتبه :خداد پیرزاد (اهواز)  زهرا حویزاوی و

عادل حیاوی( آبادان)سعید شعبانی (امیدیه) علیرضا شکر ریز (اهواز)

بخش آزاد به ترتیب  رتبه: مریم دلباری - نوال آل منیع - حسین محمدی-

 شیما اچرشاوی - راضیه نوید زاده

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385  |
 فراخوان

 

انجمن داستان آبادان در نظر دارد مراسم جشن كتاب مجموعه

 

 داستان (( لكه هاي گل )) اثردكترعلي صالحي - نشر ققنوس – را

 

 در بهار 86  با حضور علاقمندان داستان برگزار کند. از منتقدان

 

ودوستداران داستان دعوت می شود نقد مکتوب یا متن مرتبط

 

 خود را تا بیستم فروردين ۸۶ به آ درس زیرارسال کنند.

 

آبادان - اداره فرهنگ وارشاد اسلامي - انجمن داستان

 

ویا به پست الكترونيك حاضر

                                                                           

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385  |
 اطلاعيه
 به جواد فرجی :

به او که آموخت مرا چگونه کودک واژه گانم را در دامن پر چین مادری

این صفحات رنگارنگ رها کنم تا آزادانه برقصد وبازی کند وگاه جیغ

 بکشد و...

امروز تو چه بی اختیار فریادم را می شنوی وگاه به خود می لرزی

وچند واژه با من شریک می شوی .چند لحظه از زندگی مان را با

هم در میان می گذاریم  وچند قدم همراهی ...

شاید تمام این ناتمام محصول دوستی ویا دگاری اوست.

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در یکشنبه بیستم اسفند 1385  |
 فراخوان
نخستين جشنوارهگوشي موبايل داستان كوتاه كوتاه:

 

 

smsاز طریق 

 

اين جشنواره به ابتكار خليل رشنوي براي اولين

 

 باردر ايران به شیوه پیام کوتاه آغازشده است.

 

شرايط شركت در مسابقه:

 

1-آثار فقط از طريقsms فرستاده شوند.

 

2- موضوع آزاد

 

3-مهلت ارسال آثارتا پايان سال ۸۵

 

4-شماره تلفن  ارسال داستان:09163416584 آقای رشنوی .

 

۵- به نفرات برتر هدایای ارزنده ای تقدیم می شود .

 

براي كسب اطلاع بيشترمي توانيد به آدرس زير مراجعه كنيد:

                                                                          

                                  *******

                   

۸مارس روز جهانی زن گرامی باد

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در یکشنبه بیستم اسفند 1385  |
 يادداشت هاي شبانه به هيچ كس

آي هيچ كس

 

در اين آستانه ي سبز ، هياهوي مردمان غريب وباتلاق روز مرگي ،

 

به انزوا پناه  مي آورم تا تورا در يابم وتو...

 

به من كه نگاه مي كني ، به فنا مي سپاري ام وهيچ باكي نيست ؛كه فنا

 

لازمه ي بقاي من است.

 

با من كه دوست مي شوي،به عطا مي خواني ام وازفقرهيچ ملالي نيست؛

 

كه غنا، در عطاي من است .

 

به من كه بوسه مي دهي،به گناه مي كشاني ام وهيچ خطايي نيست كه

 

عصمت درگرو گناه من است وپوشش ارمغان تو.

 

 

ازمن همه مي ستاني وهيچ مي بخشي ام و شكايتي نيست ؛كه هستي تو در

 

هيچ من است .

                      

                              بدرود تامجالي باهيچ ديگر

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در یکشنبه بیستم اسفند 1385  |
 
 
بالا