تبليغاتX
هــــــــــــــــــــــــک شــــــــــده
بچه های """"خـــــــــــــرم آباد""""
 
سلام خانم دلباری با من تماس بگیر کارتون دارم سعید(ج) mashkin_bo
|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در پنجشنبه سوم آبان 1386  |
 بیا برا وبلاگت

ID:mashkin_bo

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در جمعه بیست و هفتم مهر 1386  |
 از مطبوعات

 

۵مهرسالروزشكست حصرآبادان گرامي باد.

 

بخشي از گفتگوي كورش كرم پورمديرمسئول هفته نامه استاني يادگاري كه در ۳۱شهريور

 

۸۶منتشر شد:

 

*براي شروع ازخودتان براي ما ومخاطبان يادگاري بيشتربگوييد

 

 مريم دلباري هستم متولد 1358-دانشجوي كارشناسي علوم سياسي دانشگاه اهواز .

 

ازدوازده سالگي واردعرصه تاتر شدم ،به عنوان بازيگر ودوسال بعد درجشنواره

 

تاتر استاني سال 72اهوازبازيگربرترشدم ..همانجابودكه به نمايشنامه نويسي

 

علاقمندشدم .وسپس نوشتن داستان .پس از مدتي پي بردم داستان قرباني مي طلبد

 

واگربخواهم بازيگري راادامه بدهم تمام انرژي ام تخليه مي شودوفرصتي براي

 

 نوشتن نمي ماند.اين بودكه باتاترخداحافظي كردم.حتي درسال گذشته هم پيشنهاد

 

 بازي در نمايشي داشتم ،نپذيرفتم .چون قصددارم متمركز كاركنم .شعرهم نه

 

 بصورت حرفه اي ،بلكه ازروي تفنن دنبال مي كنم .ان دغدغه اي كه درداستان

 

 نمي گنجدبه شعرمي نويسم ولي هرگز شاعرنشدم ونيستم ،به قول فاكنر

 

((همه داستان نويسان شاعراني شكست خورده اند))

 

*اولين تجربه داستاني شما؟ازموفقيت هايتان نيز برايمان بگوييد

 

اولين داستان كوتاه راسال 79به طورحرفه اي درنشست ادبي جوان-  كه دبير

 

 ان مجيددانشفربود-  درحوزه هنري  با عنوان ((الو وخاكستر)) نوشتم .

 

بومي ودرباره بازمانده شهيد سينماركس ،كه بعدها درمجه ادبيات داستاني چاپ

 

 شد ودر جشنواره سراسري شاخه نبات درشيراز، داستان ابادان براي اولين بار

 

مقام سوم راكسب كرد،درجشنواره بانه وشهرداري تهران نيز  جايزه داستان

 

برگزيده را گرفت .درسايت سخن وديباچه وسوره منتشرشد.داستان زوار در

 

جشنواره سراسري بسيج طي پنج دوره برگزاري جشنواره ،نام داستان

 

خوزستان  وابادان دربخش آزاد ،براي  نخستين بار ازميان 457 داستان ،

 

برگزيده شد(رتبه سوم )درجايزه ادبي انديمشك سا ل84 ازميان 387 داستان ،

بامن مي ماني خانم ؟

 

به داوري فتح الله بي نياز ومصطفي مستوررتبه اول راكسب كرد.درجشنواره

 

قلم شهرزادسال 85 داستان حلقه تاريك چاه به داوري ابوتراب خسروي ومحمد

 

ايوبي رتبه اول بخش ازاد شناخته شدوهفته گذشته درمجله گلستانه به چاپ رسيد،

 

قبل از ان در سايت آتيبان به عنوان  داستان برتر سال 85 منتشرشد.مقاله

 

 "تراژدي زن ونوشتن" درجشنواره سراسري بانوان ،رتبه اول ودر مجله ادبي 

 

 نافه چاپ شد .ازطرف انجمن فمينيست هاي مقيم آلمان به واسطه ارسال مقاله 

 

"من زن ايراني ام " دعوت شدم كه به دليل عدم تامين هزينه سفر نرفتم .

 

هم اكنون آموزشيار ،سردبير نشريه درون سازماني الفبا ،دبيركارگاه داستان

 

انجمن شعر وقلم اداره فرهنگ وارشاد اسلامي آبادان هستم .آثارداستاني و

 

مقالات پيشكسوتان داستان نويس متاثربرسينما يا تاثيرگذار رابافضاي آبادان

 

 وبخش يادمان سينماركس  گرداوري كرده ام كه اگرخدابخواهدتوسط انتشارات

 

اهنگي ديگر منتشر مي شودومجموعه آماده اي با دوازده داستان كوتاه  كه تاپايان

 

 پاييز براي ناشر مي فرستم .تاچه پيش آيد .

 

*جنگ وجنگ زدگي ودركل دفاع مقدس درداستان هاي شما چه

 

نقشي دارند؟

 

 بي شك دفاع مقدس جايگاه ويژه اي درداستان هايم دارد .من زاده ي انقلاب وبچه ي

 

جنگم .شير مادري  را دربحبوحه ي حوادث انقلاب براثراسترس هاي  مادرم از دست

 

 دادم وبه قول معروف شير خشكي شدم .  در 8سا ل دفاع مقدس واوارگي وزندگي در

 

 پناهگاه،عروسك هايم را در ابادان جاگذاشتم ورفتم .بعد نگراني مادرم از امدن يا نيامدن

 

 برادرم ازجبهه رابه جاي برنامه كودك در قطع برق مي ديدم وبعد باسازي و.... 

 

قطعا كودكي هر انساني تاثيربسزايي در شكل گيري شخصيت او دارد وداستان

 

ايينه اي مي گذارد  در برابر نويسنده اش  تا از او ابديتي سازد...ازهمين روست

 

كه  همواره درداستان هايم ردپاي جنگ محسوس است .

 

*چراهنرمندان سينما وتاتر آبادان ازآاثارشماكه موفق هم بوده

 

انداستفاده نمي كنند .منظورم بيشتريكجورتعامل است .

 

سئوال به جايي ست .پتانسيلي كه در داستان هاي جنوب وابادان وجوددارد از ان استفاده

 

مطلوب نشده است .بين ادبيات داستاني وفيلم نامه نويسي ونمايشنامه نويسي ريشه ها و

 

عناصر مشتركي چون پلات،طرح،ايده تضاد،كشمكش ،بحران و...وجوددارد.بانگاهي به

 

كارنامه سينما وتاتر جهان متوجه مي شويم بيش ازيك چهارم آثار باارزش،ازدل داستان

 

بيرون امده اند.موج نو ادبيات نشان دهنده اين تاثيرمتقابل است .امروزه زبان ادبيات نو به

 

زبان سينماي مدرن نزديك شده وبه قول ماركس "هرواقعه درتاريخ به دوشكل اتفاق

 

مي افتد.يك باربه شكل تراژيك ،يكباركمدي ."اين چرخه دائم درحال حركت است .

 

نمايشنامه نيز نمي تواند نوباشدوهمواره درحال اقتباس است واقتباس ازادبيات تنها يك

 

نوع ازانواع اقتباس است .همچنان كه ماركزمي گويد :داستان نووجودندارد ،بلكه

 

 چيدمان نووجوددارد.بنيادسينماي فارابي ازداستان نويسان بسياري در پايتخت براي

 

گسترش اين تعامل كمك گرفته است ،اما در ابادان باداشتن داستان هاي تصويري به

 

قلم نويسندگان اباداني ،جاي اقتباس خالي ست .ازجمله رمان "چراغ ها را من خاموش

 

مي كنم "اثرزوياپيرزادآنقدرصحنه پردازي ها ،گفتگوها،قطع ها، سينمايي هستندكه به

 

 عقل ويژه اي براي تشخيص سينما در ان احتياج نيست.

 

ازنگاه نخبه گرايانه هم كه بگذريم ،درشهرخودمان داستان نويساني هستندكه

 

طرح(ابژه) داستاني آنهاقابليت تبديل شدن به نمايشنامه وفيلم رادارد .كارگردان هاي

 

اباداني بايدباداستان نويسان درتعامل باشند.ياآنهارابه جلسات خوددعوت كننديادر

 

نشست هاي داستاني حضورداشته باشندونويسندگان خلاق راپيداكنند.

 

درحال حاضراين ارتباط ضعيف است .مثلادرنمايشنامه هاي جشنواره ساليانه تاتر

 

دفاع مقدس آبادان ،باوجوداين همه داستان مرتبط ،چنداقتباس داشته ايم ؟

 

چندداستان بررسي شده اندكه مناسب اقتباس نبوده اند؟

 

*نظرتان درباره جايگاه زنان درادبيات  داستاني ايران چيست ؟

 

زن داستان نويس ايراني هنوز نتوانسته دغدغه انساني اش راپيداكند.زيرابه قول

 

شهرنوش پارسي پور درحال  "برداشتن پوسته حيواني ماده گاو ازدوش خويش" 

 

است .اگرچه باوقوع انقلاب اسلامي زنان بسياري به داستان نويسي روي اورده اند

 

وبه گفته حسن ميرعابديني  زنان طي حوادث انقلاب ازچهارديواري خانه وسنت به

 

درامده ودرپهنه اجتماع هويتي تازه يافته اند ومي توان ازشروع ادبيات زنانه

 

سخن گفت، ولي زن نويسنده ايراني باوجودشعارهاي مدرنيته هنوزدرگير

 

مشغله هاي روزمره است كه به طبع  در داستان هايش منعكس مي شود .

 

اوهنوزدرپي يافتن حقوق برابر بامردان ورفع تبعيض جنسيتي متاثرازجامعه

 

زيست خوداست واين است كه نتوانسته اين مرحله گذارراطي كند،اماهمچنان در     

 

تلاش است.درحالي كه نويسندگاني چون ويرجينياوولف ،سيلواپلات ومارگريت 

 

دوراس توانسته اندباپرداختن به دغدغه هاي انساني اثارارزشمندوماندگاري

 

 بيافرينند.

*چه تفاوتي ميان زنان داستان نويس خوزستان ومركز مي بينيد ؟

 

عمده تفاوت زنان داستان نويس خوزستان كه هم اكنون ساكن استان هستند با زنان نويسنده

 

مركز نشين در ساختار وبن مايه داستان هاست . گاه درميان اين معدودنويسندگان به

 

سوژه هاي  بكروبومي برمي خوريم كه  با نگاه محدودوعدم پرداخت قوي  تلف شده اند.

 

بيشترداستان هادرون مايه خانوادگي دارندوبه شيوه تك گويي دروني روايت مي شوند.

 

آنهايي كه مي خواهندباتقليدازفضاي داستان هاي زنان نويسنده پايتخت بنويسند،

 

تعدادشان كم نيست .ديگرچه برسدبه دستيابي  فرم وزبان خاص خود.انگارفراموش

 

مي كنند براي رفتن به لين يك احمد آبادويا خيابان نادري بايد منتظر اتوبوس باشند نه

 

مترو!لازم به ذكراست  بانوان نويسنده ابادان باحضور خوددرجشنواره ها وجلسات

 

داستان بسيارفعال تر از سابق شده اند.براي نمونه در جلسات آموزشي انجمن

 

 داستان اداره فرهنگ ارشاد اسلامي ابادان ازبين 20 شركت كننده ،16 نفر

 

 خانم و7نفرانها متاهل وخانه دار هستندكه باپشتكار به نوشتن وخواندن مطابق

 

برنامه دكترعلي صالحي طي هشت جلسه پيش مي روند.

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در شنبه هفتم مهر 1386  |
 ترجمه

 

جمال نصاری دبیر عربی  وشاعر ومترجم آبادانی ست .مطلب زیر رابرایم ارسال کرده

 

تا لحظاتی اززندگی اش راپیشکش کند وتاویلی اگربود باتو..

 

 

 

محمود درويش از شاعران بزرگ و نامي جهان عرب در 1942 در روستاي بروه در منطقه الجليل در

 

فلسطين متولد شد. از آغاز جواني به فعاليت هاي سياسي پرداخت و به سبب عقايد و فعاليت هاي

 

سياسي خود همواره در معرض فشار و تضييقات اسرائيليان بود و بارها به زندان يا اقامت اجباري

 

 در خانه محكوم شد . محمود درويش در دو دهه اخير در آفاق خودشناسي و معرفت شناسي و روان شناختي

 

نيزسير كرده است و مجموعه تجارب خود را تا رده ي مدرنيسم جهاني فرا برده . چندان كه امروزه به حق

 

 او را شاعري جهانی مي دانند او تا كنون چندين مجموعه شعر منتشر كرده است . برگ هاي زيتون

 

(1964)، عاشقي از فلسطين(1966)، آخر شب(1967)،دلدار من ازخواب خود برمي خيزد(1970)...

 

آنچه را مي خواهم مي بينم (1990)،يازده ستاره(1992) ، چرا اسب را تنها گذاشتي(1995)،

 

تخت زن غريبه(1999) و ... چند كتاب در نثر نيز از اونشر يافته است از درخشان ترين آنها

 

 يادداشت هاي غم انگيز روزانه (1976) و حافظه اي براي فراموشي(1987) است.او سالهاست نيز

 

 سردبيري مجله امور فلسطين و مجله ادبي الكرمل را به عهده داشت.شعرزیر ازمجموعه تخت زن غريبه

انتخاب شده است:

۱)

  امثال ما برنمي گردند

  جز اينكه ارزيابي كننداثر پاهايشان

   بر زمين روياهايشان

يا از كودكي پوزش بطلبند

  از حكمتي كه در كنار چاه به دست آوردند

۲)

در من آنچه در توست از سختي شب

شخصي فرياد مي زند:«من در خواب زنم هستم»

و زني فرياد مي زند:« من شوهرم هستم»

كدام يك تو (مذكر)هستي. تو(مونث)؟ در تنگنايم

در تنگنايم ، و سراشيبي وسعت مي گيرد

۳)

در آغوشت مي گيرم. تا زائر و فاني به نيستي ام برگردم. مرگ و زندگي نيست

زماني كه در آغوشت مي گيرم

و حس مي كنم به ماوراي طبيعت در پرواز و گذرم

۴)

با عشق چكار كنيم؟گفتي

و ما لباسهايمان را در چمدان هايمان مي گذاشتيم

با خود ببريم، يا در خزانه آويزان كنيم؟

گفتم: به هر كجا كه دوست دارد برود

رشد كرد  و وسعت گرفت

 

 

 

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386  |
 معرفی

 

معرفی داستان نویس آبادانی

 

فرهاد حسنزاده متولد 1341  آبادان وهم اکنون ساکن تهران است .

 

كتابش با عنوان «ماجراي روباه و زنبور» در سال 1370 از سوي

 

انتشارات راهگشا منتشر شد. «لولوي زيباي قصه‌گو»، «داركوب و

 

كرگدن»، «مرده‌اي كه زنده‌ شد»، «سمفوني حمام»، «هنداونه به

 

شرط عشق»، «همان لنگه كفش بنفش»، «كلاغ كامپيوتر»، «نمكي

 

 و مار عينكي»، «خواجه نظام‌الملك»، «آهنگي براي چهارشنبه‌ها»،

 

«روزنامه سقفي همشاگردي»، «دو لقمه چرپ و نرم»، «شكستني»،

 

«اميركبير فقط اسم يك خيابان نيست» و... از جمله كتاب‌هايي است

 

كه اين نويسنده براي گروه سني كودك و نوجوان در قالب‌هاي طنز،

 

شعر، داستان و زندگينامه نوشته و براي تعدادي از آنها جوايزي را از آن

 

خود كرده است. از جمله كتاب «ماشو درمه» وي، به عنوان كتاب سال

 

جمهوري اسلامي انتخاب شده است. حسن‌زاده در سال 1382 رماني

 

براي بزرگسالان نوشت كه با عنوان «حياط خلوت»از سوي انتشارات

 

ققنوس به چاپ رسيد. اين نويسنده و شاعر در حال حاضر مسوول

 

صفحه طنز نشريه دوچرخه است كه پنجشنبه‌ها به شكل ضميمه

 

منتشرمی شود.

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386  |
 

 

داستانی از نخستین صفحه سفید آبادان

 

پگاه شنبه زاده

متولد 1356 شهرستان مسجد سلیمان

تحصیلات: کارشناس شیمی کاربردی

کارمند شرکت عملیات غیرصنعتی و خدمات صنایع پتروشیمی

شروع فعاليت سال 78وسال 82 عضويت انجمن داستان ماهشهر

 

 تخت

چشمانش را که باز کرد جای سیلی دیشب تیر کشید. نور زرد کمرنگی از

 

 پشت پرده ی تور آشفتگی اتاق را نمایان می‌کرد. بازوی او زیر سرش بود.

 

سرش را از روی بازوی ورقلنبیده اش بلند کرد و در بالش فرو برد. چشم‌هایش

 

را چند بار باز و بسته کرد و رفت زیر پتو و آمد بالا. اتاق کم نور بود. او

 

کنارش بود. سرش روی بالش و دستهایش را در دو طرفش دراز کرده بود.

 

از تخت پایین آمد. پای چپش که به زمین رسید درد از پاشنه تا کمرش

 

کشیده شد. زیر پایش چیزهایی را حس میکرد که در تاریکی اتاق قابل

 

تشخیص نبودند. ببخش ببخش های دیشب بین بوسه های خیس و مرطوب

 

روی صورت و گلویش خشکیده بود که باید شسته می‌شد. پایش را بین

 

خرت و پرتها سراند و بیرون رفت. آب کف دستش را به صورت زد و نفسی

 

عمیق کشید. به آینه زل زد. از قفسه پشت آینه جعبه قرصهایی را که برای

 

تسکین درد مزمن سیلی ها می‌خورد برداشت. تعداد قرصها از نصف هم کمتر

 

شده بود. یادش آمد دیشب چندتایی برداشته بود. به آنکه روبرویش ایستاده

 

 بود نگاه کرد. قطرات آب روی پیشانی، بینی و گونه ها شبنمی بود. جعبه را

 

سمت آینه پرتاب کرد و تکثیر شد. تکه ها روی کاشی سفید افتادند. روی در

 

توالت فرنگی نشست  و به آینه شکسته نگاه کرد، در هر تکه زنی بود

 

گاهی عروسک، گاهی گربه و گاهی گوسفند. برگشت. انگار نه انگار .

 

طاق باز روی تخت افتاده بود. اتاق هنوز نیمه تاریک بود. لباس خواب را

 

درآورد و لباس گلدار قرمز را پوشید. خرت و پرتها را از وسط اتاق برداشت

 

 و قاب عکس ها که افتاده بودند را سرجایشان گذاشت و به آشپزخانه رفت.

 

 کتری برقی را پر آب کرد و دکمه‌اش را زد. از فریزر یک مرغ را که به

 

 شکل دردناکی در کیسه‌ای تنگ چپانده شده بود درآورد. زیر آب گرفتش.

 

سعی کرد رانها را جدا کند. سرمای تن مرغ دستش را بی حس کرد و رانها

 

 دل از تن و سینه نمی کندند. پای چپش تیر کشید. با دو دست محکم ران‌ها

 

را کشید."ببین چقدر دوست دارم، این نهایت عشق منه!" جیغ ضعیفی کشید

 

و به ران جدا شده توی دستش نگاه کرد. ته یکی از لیوانهای توی ظرفشویی

 

چیز سفیدی مثل گچ ماسیده بود. لیوان را نزدیک بینی برد. بوی شربت

 

 پرتقال میداد. آب پرتقال اجازه بوئیدن سفیدی را نمی‌داد. لیوان را زیر

 

 شیر آب گرفت. دانه های سفید معلق با بالا آمدن آب ریز و ریز تر می‌شد.

 

فشار آب آنقدر نبود که تکه ای از سفیدی را که سخت ته لیوان چسبیده بود

 

 پاک کند. از آب جوش کتری برقی کمی در آن ریخت و چپه اش کرد </