تبليغاتX
هــــــــــــــــــــــــک شــــــــــده
بچه های """"خـــــــــــــرم آباد""""
 

 

داستانی از نخستین صفحه سفید آبادان

 

پگاه شنبه زاده

متولد 1356 شهرستان مسجد سلیمان

تحصیلات: کارشناس شیمی کاربردی

کارمند شرکت عملیات غیرصنعتی و خدمات صنایع پتروشیمی

شروع فعاليت سال 78وسال 82 عضويت انجمن داستان ماهشهر

 

 تخت

چشمانش را که باز کرد جای سیلی دیشب تیر کشید. نور زرد کمرنگی از

 

 پشت پرده ی تور آشفتگی اتاق را نمایان می‌کرد. بازوی او زیر سرش بود.

 

سرش را از روی بازوی ورقلنبیده اش بلند کرد و در بالش فرو برد. چشم‌هایش

 

را چند بار باز و بسته کرد و رفت زیر پتو و آمد بالا. اتاق کم نور بود. او

 

کنارش بود. سرش روی بالش و دستهایش را در دو طرفش دراز کرده بود.

 

از تخت پایین آمد. پای چپش که به زمین رسید درد از پاشنه تا کمرش

 

کشیده شد. زیر پایش چیزهایی را حس میکرد که در تاریکی اتاق قابل

 

تشخیص نبودند. ببخش ببخش های دیشب بین بوسه های خیس و مرطوب

 

روی صورت و گلویش خشکیده بود که باید شسته می‌شد. پایش را بین

 

خرت و پرتها سراند و بیرون رفت. آب کف دستش را به صورت زد و نفسی

 

عمیق کشید. به آینه زل زد. از قفسه پشت آینه جعبه قرصهایی را که برای

 

تسکین درد مزمن سیلی ها می‌خورد برداشت. تعداد قرصها از نصف هم کمتر

 

شده بود. یادش آمد دیشب چندتایی برداشته بود. به آنکه روبرویش ایستاده

 

 بود نگاه کرد. قطرات آب روی پیشانی، بینی و گونه ها شبنمی بود. جعبه را

 

سمت آینه پرتاب کرد و تکثیر شد. تکه ها روی کاشی سفید افتادند. روی در

 

توالت فرنگی نشست  و به آینه شکسته نگاه کرد، در هر تکه زنی بود

 

گاهی عروسک، گاهی گربه و گاهی گوسفند. برگشت. انگار نه انگار .

 

طاق باز روی تخت افتاده بود. اتاق هنوز نیمه تاریک بود. لباس خواب را

 

درآورد و لباس گلدار قرمز را پوشید. خرت و پرتها را از وسط اتاق برداشت

 

 و قاب عکس ها که افتاده بودند را سرجایشان گذاشت و به آشپزخانه رفت.

 

 کتری برقی را پر آب کرد و دکمه‌اش را زد. از فریزر یک مرغ را که به

 

 شکل دردناکی در کیسه‌ای تنگ چپانده شده بود درآورد. زیر آب گرفتش.

 

سعی کرد رانها را جدا کند. سرمای تن مرغ دستش را بی حس کرد و رانها

 

 دل از تن و سینه نمی کندند. پای چپش تیر کشید. با دو دست محکم ران‌ها

 

را کشید."ببین چقدر دوست دارم، این نهایت عشق منه!" جیغ ضعیفی کشید

 

و به ران جدا شده توی دستش نگاه کرد. ته یکی از لیوانهای توی ظرفشویی

 

چیز سفیدی مثل گچ ماسیده بود. لیوان را نزدیک بینی برد. بوی شربت

 

 پرتقال میداد. آب پرتقال اجازه بوئیدن سفیدی را نمی‌داد. لیوان را زیر

 

 شیر آب گرفت. دانه های سفید معلق با بالا آمدن آب ریز و ریز تر می‌شد.

 

فشار آب آنقدر نبود که تکه ای از سفیدی را که سخت ته لیوان چسبیده بود

 

 پاک کند. از آب جوش کتری برقی کمی در آن ریخت و چپه اش کرد

 

توی ظرفشویی. دانه های سفید و گرم زیر انگشتش نرم می‌شد. زبان زد تلخ

 

 بود. تلفن زنگ زد. لیوان را توی ظرفشویی گذاشت. شعله گاز را کم کرد.

 

دستش را زیر آب گرفت." اگه خونه ای گوشی رو بردار... دیروز

 

اتفاق جالبی افتاد...... باروبندیلش رو جمع کرد و رفت.... کاش می‌شد

باز میومدی سرکار.... باهاش صحبت نکردی؟ ....یه کاری کن راضی بشه ....

 

 منتظر تماستم."

میز صبحانه را چید. به اتاق خواب رفت. طاقباز روی تخت بود.نور از پرده

 

 تور رد شده بود و اتاق را روشن کرده بود. از لای پرده نور

 

 مستقیم روی صورتش افتاده بود. سایه بینی و لبها و چانه اش

 

روی بالش بود. گردهای ملعق در نور پرواز می‌کردند. اتاق بوی

 

سکون و خواب می‌داد. پایش را بلند کرد و رفت روی تخت، خبری از درد

 

نبود. پتو را کنار زد و سرش را روی بازوی عضلانی اش گذاشت و

 

کنارش دراز کشید.

|+| لحظه هايي از زندگي ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در شنبه دهم شهریور 1386  |
 
 
بالا