كتابچه اي باعنوان ((صفحه سفيد آبادان ))ويژه بانوان داستان نويس خوزستان در ۱۴ تير ماه منتشر كرديم.
يكي از مطالب كتابچه مقاله ((زنانه نويسي )) اثر :
ناهيد توسلي (عِمراني) متولد: 24 ارديبهشت 1324 تهران
داراي همسر و دوفرزند، دختر34 ساله و پسر 26 ساله ، بازنشسته شركت ملي
نفت ايران، مديرمسئول و سردبير نشريه ادبي، فرهنگي، هنري نـافـه تهران
تحصيلات: 1- ديپلم دبيرستان از مدرسه Appleton Senior High School ايالت WISCONSIN امريكا در سال 1963 (1342)
2 – ديپلم رشته طبيعي از تهران – ايران سال 1343
3- ليسانس زبان و ادبيات انگليسي از تهران سال 1348
4- فوق ليسانس فرهنگ و زبانهاي باستاني از تهران سال 1373
5- دكتراي فرهنگ و زبانهاي باستاني از تهران سال ۱۳۸۰
فعاليتهاي ادبي:
شركت در كارگاه قصه و شعر دكتر رضا براهني در نيمه اول دهة 70
چاپ و نشر «دوشيزة اگني» مجموعه داستان در سال 1378 تهران نشر هنوز
چاپ و نشر كتاب «چرا خواب زن چپ است» سال 1383 تهران نشر قطره
مقالات، نقد و مصاحبههاي گوناگون با نشريات ايران و مصاحبههاي راديويي . تلويزيوني با راديو تلويزيونهاي ايران و خارجاز ايران
فعاليتهاي اجتماعي:
عضو شوراي مركزي انجمن روزنامه نگاران زن ايران از سال 1381 لغايت 1384
عضو هيئت موسس اولين حزب زنان ايران
عضو كميته فرهنگي خانه احزاب ايران در سال 1384
حضور«انيماي» نويسنده در اثر
دكترناهيدتوسلي
رولن بارت با اعلام «مرگ نویسنده»، پس از هستی كامل اثر، بدعت تازهای در عالم ادبیات
نوشتاری به جا گذاشت. با همه این كه به این تز رولن بارت با تمام وجود باورمندم، ولی دوستتر
دارم اثر را با حضور نویسندهی هنوز نمرده اثر بررسی كنم كه در هستی اثر تا پیش از مرگ آن
حیات داشته است.
هر نوشته آفرينشگرهاي گونهگوني دارد. يكي از آنها «نويسنده» است، كه در حقيقت آفرينندة
اصلي و واقعي است. نويسنده كه خود، شخصيتي حقيقي و عيني است كار روايت را (در ژانرهاي
روايي به طور عام) به دست راوي ميسپارد. از اينجا به بعد ماي خواننده با «اثر» يا «متن»
از طريق راوي ارتباط برقرار ميكنيم. راوي، به طور يقين يا اول شخص است و يا سوم شخص،
يعني «داناي كل». اول شخص (معمولا) در روند خوانش اثر يا متن، جنسيت خود را لو ميدهد.
ميگويم معمولا، زيرا احتمال دارد گاهي اوقات راوي اول شخص رندانه بتواند جنسيت خود را در
«متن» پنهان كند ولي راوي داناي «كل» شايد بتواند به دليل «كل» بودن، جنسبت خود را هرگز
به رخ نكشد، (كه معمولا چنين است مگر در روايتها پست مدرن و در ژانرهايي كه نويسنده يا راوي
خود وارد متن ميشود) كه در آن صورت، شرايطِ اين تحليل را ندارد. تنها مورد و امكاني كه خواننده و منتقد – به ويژة منتقدِ برخوردِ جنسيتي با متن – ميتواند راهي به شناخت جنسيت راوي داناي كل ببرد شناخت جنسيت نويسندة اثر است. اينجاست كه جنسيت نويسنده، آن گاه كه از روايت راوي داناي كل بهره ميگيرد موجب شناختن جنسيت راوي داناي كل ميشود و اين شناخت، درك خواننده را – به ويژه خوانندة حرفهاي كه علاوه بر متن، با نويسنده و نام او آشنايي دارد – دركي متفاوت در رابطه با متن و اثر خواهد كرد.
نظر به اين كه اساسا در جامعة جهاني (فرض را از زمان سروانتس به اين سو ميگيريم) نويسندة مرد از نظر كمّي (وشايد هم معدلْگونه، از نظر كيفي!) آثار بيشتري ارايه داده است (قرن بيستم و به ويژه نيمة دوم قرن بيستم را از اين قانونمندي تا اندازهاي جدا ميسازم) كه اين آثار، همه در ساختار ذهنيت فرهنگ مردانه كه غالبا فرهنگ خشن و سرد و خشك و فرهنگ سلطه بوده، شكل گرفتهاست. شايد مكتب رمانتيسيسم در اواخر قرن 19 به بعد خود مقدمهاي بر ساختارشكني از اين مردانه نويسي و مردانه انديشي نويسندگانِ مرد (و نترسم و بگويم حتي نويسندگان زن) باشد!
از ياد نبريم كه حتي در همان دوران نويسندگان زن مانند «مري اَن ايوانس» با نام مردانه «جورج اليووت» مينوشتند. بنابراين نويسندة زني كه ناگزير از برگرداندن نام خويش به نامي مردانه بوده است مسلما آن نوع جسارت و اعتماد به نفس و اساسا آن تبحر و تجربهاي را كه بتواند به صورت غيرمردانه پديدههاي كل جامعه را، كه پديدههاي دوجنسي، دو جنسيتي، (ويا فراجنسيتي) هستند بنويسد نداشتهاست و اگر هم تمايلي به اين كار ميداشته جرات و شهامت استفاده از نام اصلي خود را كه جنسيت او را نشان ميداده نداشته است. گرچه بديهي است كه زن نويسنده (= نويسندة زن) هم در ساختار همان فرهنگ مردانه و مردانديش مي نويسد و اگر بخواهد به شخصيتهاي «زن» و به مسايل زنانه بپردازد نه آن جسارت و جرات و نه آن تجربه را دارد و نه اصلا زبان زنانهنويسي را ميداند، براي اينكه زبان حاكم نوشتاري زباني مردانه است زيرا كه اين زبان در ساختار فرهنگ و فلسفة مردانه شكل گرفته است.
از اين روست كه ما در مقطعي از تاريخ با نويسندگان زني روبرو ميشويم كه بعدها به نويسندگان فمينيست معروف ميشوند مانند ويرجينياوولف، مارگريت دوراس، جَنِت وينترسون و....و.... بدون شك اين عدم توانايي يا عدم جسارت يا عدم تجربة «نويسندة زن» در زنانهنويسي (كه مبحثي جداگانه را ميطلبد) سواي استقرار و استمرار فرهنگ سلطة مردانه و مردانهنويسي به «زبان مردانه» نيز باز ميگردد، زيرا نويسنده، چه زن و چه مرد، با زبان و فرهنگ واژگاني زباني روبروست و بايد با آن بنويسد كه خود آن «زبان» در چارچوب و در ادبيات مردانه شكل گرفتهاست. كما اين كه همين متنِ هم كه اكنون در حال نوشتن است گزيري ندارد جز اين كه در چارچوب همان ادبيات زباني مردانه، كه ادبيات و زبان «تثبيتشدة» تاريخيِ همة زبانهاي جهان است نوشته شود، در غير اينصورت متني بدون درك خواهد ماند.
ساختارشكني از ساختار مردانة زبان ، بهنظر من، هنوز شكل كامل خود را پيدا نكرده است، زيرا ما هنوز، حضور «زن/مادرانة» زن در جامعه را نه تنها لمس بلكه باور نكردهايم. البته لازم به ذكر است كه در همة اين موارد غرض، شكستن و ازبينبردن فرهنگ زباني مردانه و جايگزيني آن با فرهنگ زباني زنانه نيست، بلكه منظور فرهنگ زباني دوجنسه يا فراجنسيتي (تجميع دو جنس و جنسيت موجود در جهان واقعي) است كه خود، جنسيتي نوين را در زبان موجب ميشود.
به قول «لوسايريگاري» آنچه فراموش شده، واسطهاي است كه اين حضور و بازنمود، به آن وابسته بوده است. اين واسطه، جسم است، جسم «مادرانه» (MATERNAL).
«ناديده گرفتن يا سركوب اين منشا پيدايش مادرانه يا زنانه، موجب آشكار شدن ويژگيهاي تفكر به گونة مردانه ميشود. اين ويژگيها در فلسفه غرب حاكم بوده است و از اين رو بايد آن را متافيزيكي مردانه به حساب آورد. ازجملة اين ويژگيها، تاكيد بر دانش و عقل، به بهاي طرد عاطفه و عشق است. در فلسفه غرب، دانش و عقل، در راس بودند و عاطفه و عشق، به منزلة اموري مغفول و جانبي نگريسته شدهاند.» (مباني فلسفي فمينيسم- خسروباقري ص 55)
پس در فرهنگي اينچنين مردانه بيان حس و حضور حسي/احساسي/عاطفي/عشقي/و...زن نه تنها مسئلهاي مغفول ميماند بلكه اگر قرار باشد از سوي مرد نويسنده يا نويسندة مرد بازگو شود و بازنمود پيدا كند با نگاه و تفسير و تاويل و از همه مهمتر با زباني مردانه خواهد بود.
پس ادبيات نيز، كه پايگاه زبان است كيفيتي مردانه پيدا ميكند. اينجا در ادبيات نيز بخشي مغفول ميماند و آن بخشِ «زنانة ادبيات» و همچنين «ادبيات زنانه» و ورود به حوزة دغدغههاي «زنانة ادبيات» و «ادبيات زنانه» است كه چون زن آن را تجربه كرده، مسلما با زبان و نگرش و تفسير و تاويل زنانه بهتر و واقعيتر و در حقيقت عينيتر و تجربيتر و از همه مهمتر «متفاوتتر» ميتواند آن را منتقل كند.
اين ميان يك اتفاق جالبي هم ميافتد و آن اين است كه در روند توليد اثر ادبي/هنري آنچه به عنوان موضوع و متن بهوجود ميآيد، نه تنها با نگارش مردانه صورت ميگيرد بلكه با خوانش مردانه نيز خوانده، تفسير و تاويل ميشود. تا اينجا، يعني تا پيش از ورود نويسندگان فمينيست (چه زن و چه مرد) به حوزة نوشتاري و شكستن ساختارهاي زباني و محتوايي صِرفا مردانة متن، خواننده نيز ـ (خوانندة زن و مرد) - متن و اثر را با ادبيات زباني و واژگاني مردانه ميخوانْد و تفسير و تاويل ميكرد. بنابراين آنچه در ادبيات جهاني ما تا پيش از سده پيش (و به طور جدي تا پيش از نيمة دوم قرن بيستم) مغفول مانده بود نه تنها نگارش زنانة متن بلكه خوانش زنانة متن بود. عدم حضور اين دو مسئله كار نويسندگان مرد را كمتر دچار چالش ميكرد، در حالي كه اكنون متن و اثر – چه متن و اثري كه مردانه نوشته شده باشد چه متن و اثري كه زنانه نوشته شده باشد- در كنار خوانش مردانه، به گونة «زنانه» نيز خوانده ميشود. اينجاست كه متن به گونهاي متفاوتتر از آن چه تاكنون بوده نقد و بررسي ميشود.
حالا ديگر زن حضور خود را وارد اثر ميكند و درك خود از پديدههاي مردانه و زبان مردانه را در اثر دخالت ميدهد، بنابراين در درك متن و اثر تأثير متفاوتي ميگذارد. زيرا درك يك متن به دليل عبور از لابيرنتهاي گونهگون و گذر از ذهنيتهاي جنسيتي متفاوت به دركي متكثر تبديل ميشود. پس درك يك متن و لذت هنري ناشي از خوانش يك متن با توجه به آگاهيهاي خواننده از آفرينندة اثر (با لحاظ كردن جنسيتهاي متفاوت خواننده و آفرينندة اثر) به اضافه شخصيت راوي اول شخص (با لحاظ كردن جنسيتهاي متفاوت) و نيز راوي داناي كل (كه معمولاً جنسيت خنثي و يا فراجنسيتي دارد - مگر اين كه جنسيت او را منتَسَب به جنسيت نويسنده بدانيم) دركي بسيار متكثر خواهد بود. بديهي است هر خوانندهاي، با همة ويژگيهاي متفاوتي كه برايش اعلام شد خود، با پس زمينهها و پيشزمينههاي فرهنگي/ شخصيتي/ دانشي/ اعتقادي/ فلسفي/ ايدئوژيكي/ جنسيتي و... خود با خواندن متن آفرينندگي جديدي را به اثر پيشنهاد و حتي تحميل ميكند كه اين، ماحصلِ درك خواننده است. پس از نويسنده، اين خواننده است كه آفرينش دوباره به اثر ميدهد و در حقيقت اثر تازهاي را خلق ميكند كه با آن چه نويسندة اوليه نوشته متفاوت است. اين تفاوتها به تعداد خوانندهاي اثر اتفاق ميافتد كه در نهايت گهگاه متن به گونهاي تفسير، تأويل و نقد ميشود كه خودِ صاحبِ اثر و نويسنده با آن احساس بيگانگي ميكند. البته اين از ويژگيهاي متن است كه پس از نوشته شدن، مانند كودكي كه از بطن مادر زاده ميشود و ناگزير براي حيات مستقل خود بايد بند نافش را از مادر (نويسنده) بريد، شخصيت جداگانهاي از نويسنده پيدا ميكند كه گرچه «هستي» نويسنده [بخوانيم ژنها و DNAهاي مادر/ نويسنده] در اثر مشهود است ولي متن يا اثر، خود، براي خود زندگي و موجوديت مستقلي مييابد.
من، به عنوان خوانندة اثر، هيچگاه نميتوانم حضور نويسنده و جنسيت نويسنده را دراثرناديده بيانگارم، گرچه برايناَم كه هر اثر هنري كه آفريده ميشود در درون زهدان «زن/مادرانة» انيمايي هر نويسنده/آفريننده نطفه ميبندد و آن، بخش زنانة درونة انسان (چه زن و چه مرد) است كه آفريننده است، اما، اين زهدان «زن/مادرانة» انيمايي را در زن و مرد ، با توجه به ساختار اجتماعي/ ژنتيكي/ فرهنگي/ تربيتي/ و...شخص يكسان نميدانم. بنابراين ناگزيرم كه جنسيت نويسنده را نيز در آفرينش اثر دخالت دهم و اتفاقا از اينجاست كه ميتوان نقد و بررسي «جنسي/ جنسيتي» متن و اثر را تفكيك و ارايه نمود.
در كنار همة اين مطالب كه گفته شد لازم به يادآوري است كه يك نكته بسيار مهم ديگر هست كه متن را دچار درك و لذت هنريِ خوانش تجربي و پارادوكسيكال مينمايد و درست اينجاست كه ناگزيريم جنسيت راوي (به ويژه راوي اول شخص را) در درك متن موثر بدانيم. اين پارادوكسيكال شدن درك متن و لذت هنري خوانش متن آن گاه بروز مينمايند كه خواننده بداند جنسيت راوي (به ويژه راوي اول شخص) با جنسيت نويسنده (كه من حتما حضور و جنسيت اش را در اثر لحاظ ميكنم و با آگاهي و دانش از آن است كه وارد حوزه درك و لذت هنري خوانش متن ميشوم) متفاوت است.
آخرين نكتهاي كه براي منِ خوانندة «زن»، با همة تجربيات و دانش و آگاهي متفاوتي كه به دلايل تاريخي/ اسطورهاي/ اجتماعي/ فرهنگي/ اقتصادي/ سياسي/ هنري/ ادبي/ و... كه از همين فرهنگ سلطة مردانه بهدست آوردهام، دارم و همة اين تجربيات متفاوت، برگرفته از همين تجربيات مردانه است (به دليل اين كه جامعة جهاني ناگزير پس از دوران كشاورزي و افزايش سود و سرمايه اساسا دوشقه شد و اين شقاق شامل حال زن و مرد هم شد و زنان به خاطرسلطة فرهنگ مردانه، آن را بيشتر تجربه ميكردند) جالب و تازه مينمايد، اين نكته است كه، روايت يك مرد نويسنده يا يك نويسندة مرد در قالب «راوي زن» ناموزونيها و ناهنجاريهايي در درك و لذت هنري متني بهوجود ميآورد كه اگر راوي، همجنس نويسنده بود اين ناموزوني و ناهنجاري وجود نميداشت و يا كم تر وجود ميداشت.
اين ساختارشكني و اين هنجارگريزي و اين آشناييزدايييي كه در روايت راوي«زن»ي كه در حقيقت تجربيات مردانه دارد، به ويژهتر كه، اين راوي در حوزههاي بسيار خصوصي زنانه مانند حوزههاي جنسي/ جنسيتي/ عشقي/ دلدادگي/ اروتيكي/ و....زن (و حتي مرد از نگاه زن) وارد شده و از زاويه ديد يك زن تجربيات مردانة خود را «زنانهوار» روايت ميكند، گونة تحليلي/ تفسيري/ نقدي/ هرمنوتيكي/ و...ديگري به خود ميگيرد.