سفره بی سین
همواره بهار است سرآغاز دلتنگی هام برای تو و برگهای زردی که
دیگر نیستند.
آی هیچ کس
ببین چه هرزه است درخت.فراموش کرده برگهای زرد گذشته اش را
وفروخته تن برهنه اش را به سبزی بهار .
زمین خسته وعاصی زمزمه می کند((لباس نورسم دیرینه ماست ))
آه هیچ کس من
در این غوغای بهار ایستاده ام تا بی هیچ سین جشن بگیرم :
سلطه ی سنگین وستبر سایه ی سکوت سیاه وسرد عریانی پاییز را .
آنسان که عقربه بایستد .کدامین باد نام برگ درخت مرا عاجزانه به
عزم می خواند ؟
آنگاه تنها تو ...هیچ کس من !بی اعتنا به اعتراض زمین به روی
برهنگی ام آغوش می گشایی وهمه کس ام می شوی .
تو که اکنون هیچ کس منی .
|
+| لحظه هايي از زندگي
ســـــــعید و مـــــــــــــــــــحمد در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
|